خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )

137

بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )

قضيهء موجبهء معدوليه‌اى كه محمولش معدول باشد ، از نظر معنى به قضيهء سالبه بسيطه نزديك است ، مانند « زيد نادان است » و « زيد دانا نيست . » ازاين‌رو در باب اين نوع معدوليه بحث بيش‌ترى صورت مىگيرد و هرگاه منطقيون به صورت مطلق بگويند قضيهء معدوليه ، مقصود و متفاهم عرفى ، همين قضاياى موجبهء معدولة المحمول است . اما در صورتى كه مراد از معدوليه ، قضيهء معدولة الموضوع باشد ، حتما در كلام بايد معدول بودن موضوع قيد شود . در برخى موارد ديده مىشود كه لفظى محصل را به جاى لفظ معدول قرار مىدهند ، مانند جاهل به جاى نادان و كور به جاى نابينا . در اين صورت آن را عدمى گفته و قضيه‌اى را كه لفظى عدمى در آن به كار رود قضيهء عدميه ناميده‌اند . برخى گفته‌اند كه هرگاه دو متقابل وجود داشته باشد و يكى از آن‌ها از ديگرى پست‌تر باشد ، آن متقابل كه پست‌تر است ، عدمى است ، مانند بخل ، ترس ، كينه ، شرارت . همچنين ممكن است به عدم پديده‌اى در موضوعى كه شأن آن موضوع وجود آن پديده است ، عدمى اطلاق شود ، مانند كورى ، سكون و ظلمت ، كه مراد از اين اطلاق ، عدم ملكه است . برخى از منطقيون در مورد قضيهء معدوليه نيز گفته‌اند كه اين قضيه مانند قضيهء عدميه بر عدم ملكه و اخس متقابلين دلالت مىكند . اما بعضى را عقيده بر اين است كه قضيهء معدوليه در دلالت ، عام‌تر از قضيهء عدميه است ، زيرا مثلا وقتى نابينا گفته مىشود ، هم به كسى كه از شأن شخص وى بينايى است ، مانند انسان كور و هم به كسى كه نوع آن شأنيت بينايى را دارد ، مانند كور مادرزاد ( اكمه ) و هم به فردى كه جنس آن اين شأنيت را دارد ، مانند كژدم و موش‌كور مىتوان آن را اطلاق نمود ، اما به ديوار كه نه خودش ، نه نوعش و نه جنسش اين شأنيت را ندارد ، نمىتوان گفت نابينا . ناگفته نماند كه اين بحث‌ها لغوى است و نه منطقى ! بحث منطقى در اين موضع اين است كه موجبهء معدوليه و سالبهء بسيطه هم از نظر لفظ و هم از نظر معنى فرق دارند . فرق اين‌دو از نظر لفظى عبارت است از اين‌كه در قضيهء معدوليه حرف سلب جزئى از محمول است و ربط به صورت ايجاب بر محمولى كه سلب جزء آن است ، درآمده است و به اين سبب قضيه موجبه است . اما در سالبه حرف سلب بر ربط درآمده و ربط را رفع نموده است .